بازیهای تابستان

بازیهای  تابستون ما چقدر ساده بودن ولی کلی سرمون گرم میشد.  من و سارا پای ثابت بودیم، ولی فروز هم خیلی با ما بازی میکرد، البته فکر کنم دلش برای ما میسوخت و میخواست همراهی کنه. کلی تدارکات میدیم و از توی آشپزخونه میوه و خوردنی میبردیم طبقه بالا. هر اتاق، خونه یکی بود، ولی اتاق خیاطی سرقفلی داشت، آخه اون اتاق یه پنجره داشت که به هال باز میشد و خلاصه خیلی باحال بود. یه چادر نماز گل گلی هم پیدا میکردیمو دوسرش رو گره میزدیم که اتوبوس مدرسه درست کنیم. بعدش سه تایی صف می بستیم، چادر رو مینداختیم دور کمر هر سه مون و خلاصه بوق بوق کنان از یه اتاق میرفتیم اون یکی اتاق، به حساب اینکه از خونه میریم مدرسه و برمیگردیم.  یادم میاد عصر که باید اتاقها رو مرتب میکردیم دلم میگرفت، برای اینکه باز هم میخواستم بازی کنم. البته ناگفته نماند، من آخرش نفهمیدم مامان بازی با خاله بازی چه فرقی داره!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

حیاط خونه