پست‌ها

نمایش پست‌ها از مارس, ۲۰۲۰

عید نوروز

وقتی که میگن عیدنوروز، یاد چی میوفتین؟ هفت سین، تخم مرغ رنگی، ماهی قرمز، کفش و لباس نو، بوی سنبل، صدای توپ سال تحویل، عیدی، خانواده؟ آخرین امتحان ثلث دوم برای ما شروع تعطیلات عید بود. کلی به ما مشق عید میدادن، ولی اون لحظه که از مدرسه  به خونه می رسیدیم، اینقدر هیجان عید رو داشتیم که دیگه دلمون نمی خواست به مشق و درس فکر کنیم. تا اونجایی که یادمه، لباس عید رو از جای خاصی نمیگرفتیم ولی کفش عید رو معمولا از مرکز شهر (پشت باغ سپهسالار) می گرفتیم: چند تا خیابون بود که فقط کیف و کفش داشت. قبل از سال تحویل حموم خونه نوبتی بود. خونه ما با وجود بزرگیش فقط دو تا حموم داشت، یکیش توی اتاق مامان و بابا بود ولی هیچوقت ازش استفاده نمی شد ( نمیدونم چرا، اگر چه که انباری خوبی برای اسباب بازی های من بود!). خلاصه اون همه آدم باید یه جوری با یه دونه حموم سر میکردن که برای عید آماده باشن. سفره عید رو معمولا طبقه بالا جلوی تلویزیون مینداختیم، برای همین صد دفعه باید از پله ها بالا و پایین میرفتیم تا همه چی جور میشد. ولی وقتی که سفره آماده میشد و منتظر سال تحویل میشدیم، خیلی هیجان داشتیم.  مامان معم...

چهارشنبه سوری

سرخی من از تو، زردی تو از من... همیشه از روی آتش پریدن میترسیدم،  فقط حاضر بودم از روی بوته های کوچیک بپرم. ولی کلی با قاشق زنی حال میکردم. این روزها بچه های اینجا برای Halloween دم در خونه همسایه ها میرن، اما شکلاتها باید توی بسته بندی های درست و حسابی باشن، و گرنه مهمون سطل آشغال میشن! ولی وقتی که ما چادر به سر دم خونه مردم هرهر و کر کر کنان قاشق میزدیم، شکلات بسته بندی شده برامون مهم نبود. توی کاسه مون آجیل شیرین میریختن، و ظرفمون پر از نخودچی و کشمش بود. یادمه اواخر بعضی ها به ما آبنبات کام  هم میدادن.  یادش به خیر صدای تق تق قاشق به ظرفهای فلزی توی خیابون میپیچید، گهگاهی هم صدای ترقه میومد.   زمان ما دیگه کسی سر کوچه فالگوش نمی ایستاد، اون مال قدیم تر ها بود. ولی حتما اون هم برای خودش عالمی بوده. چهارشنبه سوری خیلی خوب بود، چهارشنبه سوری برای ما یعنی پایان امتحانهای ثلث دوم، شروع بهار و عید و هفت سین. تولد دوباره طبیعت، شکوفه های سیب و گلابی در کنار گلهای زرد بوته گل یخ توی حیاط. سرخی من از تو، زردی تو از من.... 

سر پل (تجریش) - قسمت اول

از خونه ما تا سر پل راه زیادی نبود، بیشتر اوقات پیاده میرفتیم و برمی گشتیم. مگر اینکه از تجریش زیاد خرید کرده بودیم و برگشتن مجبور بودیم با تاکسی برگردیم. خونه ما خوش مسیر بود، هم میتونستیم با تاکسی های آصف بگردیم هم اسد آباد. نا گفته نماند، یکی دو تا شیب هم تو راه داشتیم ولی اینقدر اون مسیر رو رو به خاطر مدرسه و خرید و غیره رفته بودیم، که برامون عادی شده بود (البته زمستونها حسابش سوا بود!) خیابون پناهی پر از درختهای قدیمی بود و تابستون ها همیشه تمام مسیر سایه بود. بالای خیابون پناهی یه چهار راه بود، اگه همون مسیر رو مستقیم میرفتی، به کاخ سعدآباد میرسیدی. اگه سمت میرفتی وارد خیابون جاودان میشدی. قبل از انقلاب فقط مدرسه ۶ بهمن توی اون خیابون بود، ولی بعد از انقلاب یه سفارت و یه خونه مصادره ای هم تبدیل به مدرسه شدن و دبیرستان فراست و دبستان موسی کلانتری هم به مدارس اون خیابون اضافه شد.  اسم دبیرستان ۶ بهمن هم تبدیل به ۲۲ بهمن شد. ته خیابان جاودان،  سه راهی کاظمی بود که یه پیرمرد خوش اخلاق عینکی همیشه اونجا می ایستاد و ترافیک رو هدایت میکرد. اگه سمت چپ می پیچیدی توی کوچه کاظمی، ی...

لونا پارک

قبل از انقلاب اسم شهر بازی لونا پارک بود، هنوز نتونستم بفهمم که لونا پارک چه معنی داشت. البته بچه که بودیم اصلا به اسم و معنی پارک کاری نداشتیم، فقط دلمون میخواست یکی ما رو ببره اونجا.   معمولا مشتری بازی های هیجانی فروز بود، بقیه یا خیلی کوچیک بودیم، یا زیاد جراتش رو نداشتیم و یا هر دو! من هنوز صدای جیغ و خنده های فروز رو روی تابهای یک نفره که سریع می چرخید و یادم هست.  تا اونجایی که یادمه، معمولا عمو جمال ما رو به لونا پارک میبرد. اگرچه که ما رو همیشه مجبور میکرد که روی آخرین صندلی های قطار تونل وحشت بشینیم و معمولا سعی میکرد که دست گوریل توی تونل رو بگیره و ما هم همیشه جیغ های فوق بنفش میزدیم. ولی در عین حال خودمون هم یه جورایی از این کارش خوشمون میومد!  عمو جمال تهران زندگی نمیکرد ولی برای من یکی از با حال ترین و مهربون ترین عموها بود. در واقع من هر روز که از مدرسه میومدم، آرزوم این بود که عمو جمال خونه ما باشه. همیشه یک عالمه داستانهای جالب از دوران بچگیش داشت. یکی از داستانهایی که ما همیشه ازش میخواستیم که تعریف کنه،  راجع به شرط بندی هایی بود که با دوستاش...

سمنو

اگه اشتباه نکنم، الان دیگه وقت خیس کردن گندم برای سمنو هست. مامان هر سال سمنو درست میکرد، و به دوست و آشناها هم میداد. یادش به خیر، توی سینی های بزرگ گندم خیس میکرد، چند روز قبل از عید پروژه سمنو شروع میشد و همه کمک می کردیم.  بیشتر ‌کارهای چرخ کردن و مخلوط کردن مواد سمنو رو خود مامان انجام میداد ولی ساعتها هم زدن سمنو، توی اون دیگ بزرگ، توی حیاط خلوت پشت آشپزخونه، کار یک نفر نبود! اولش آسون بود، ولی وقتی که کم کم سفت میشد، هم زدن هم سخت میشد. مامان همیشه بهمون پارچه میداد ‌که دور دستمون ببندیم، چون وقتی که سمنو قل قل میکرد،  به قول مامان "پلفتک" می نداخت و اگه روی دستمون میریخت، سریع تاول میزد. اگرچه که خیلی وقتها خود هم زدن موجب میشد که دستهامون تاول بزنه یا کبره ببنده، ولی سمنوی داغ بد جوری به دست میچسبید و می سوزوند. مامان معمولا توی سمنو گردو با پوست هم مینداخت. چقدر اون گردوهای پخته خوشمزه بودن.  آخرین باری که سمنوی مامان پز خوردم چند ماه قبل از فوتش بود. تابستون رفته بودم ایران، یه ظرف کوچیک سمنو برام توی یخچال نگه داشته بود. یه دونه گردو هم توش بود. بعد از او...