پست‌ها

نمایش پست‌ها از فوریه, ۲۰۲۰

پدر بزرگ

متاسفانه خاطره زیادی از پدر بزرگ مادریم ندارم، ولی پدربزرگ پدریم رو خوب یادم میاد. قدش بلند بود و منو خیلی دوست داشت. میدونست که بستنی دوست دارم هر وقت میرفتیم کازرون پیشش، سید محمود (آقایی که پیششون کار میکرد) رو می فرستاد که برای من بستنی محلی بخره. اون بستنی ها رو کیلویی میفرختن و چون بسته بندی به شکل امروزی وجود نداشت، بستنی رو توی کیسه پلاستیک میریختن ولی خیلی خوشمزه بود.  ما "آقوی حسین" صداش میکردیم، حسین اسم عموم بود که هم سن و همبازی ابی بود و متاسفانه چند سال پیش فوت کرد. این اسم از ساخته های ابی بود که میخواست این پدربزرگم با اون یکی که "آقوی معصومه" صداش میکرد قاطی نشه. آقوی حسین یعنی بابای حسین، معصومه هم اسم کوچیک ترین خاله ماست که اون وقتی که ابی بچه بود، تنها خاله مجرد ما بود. یکی از سوالهایی که آقوی حسین همیشه قبل از سفارش خرید بستنی با لهجه کازرونی از من میپرسید این بود که "خاطر گیس مو بیشتر میخوی یا گیس کرخر!؟"( یعنی موهای من رو بیشتر دوست داری یا موهای کره خر!!؟) جواب من هم همیشه "گیس شما" بود، بعدش سی محمو (سید محمود) رو صدا م...

خونه یکتا

از خونه کوچه یکتا خاطره زیادی ندارم، شاید به خاطر اینکه خیلی کوچیک بودم (از سه سالگی تا پنج سالگی)، شاید هم به خاطر اینکه از اون خونه فقط چند تا عکسهای کوداک با کیفیت پایین برام باقی مونده. دوربین کوداک اون وقتها خیلی تو بورس بود برای اینکه عکسها رو همون وقت چاپ میکرد و میشد دید. ولی کیفیت عکسها خوب نبودن و مرور زمان هم رنگها رو خراب تر کرد. یادمه که خونه تاریک و دلگیری بود، شاید هم به خاطر اینه خیلی از عکسها تیره هستن. تنها چیزی که از توی خونه یادمه یه اتاق بزرگه که بیشتر وقتها رو اونجا بودیم، مثل یک اتاق نشیمن بزرگ یا یه هال، نمیدونم. یادمه یه بار مامان داشت توی اون اتاق خیاطی میکرد و من هم اونجا بازی میکردم و پام رفت روی یه قیچی، هنوز خون زرشکی و غلیظی که از کف پای راستم دراومد رو یادمه. از اون روز به بعد فهمیدم که چرا میگن اگه قیچی باز روی زمین بذارین دعوا میشه. البته من دعوا نشدم ولی فکر کنم این اصطلاح بیشتر به خاطر خطر جسمی متداول شده تا دعوای واقعی. دبستان فردای بهتر روبروی خونه بود و من بچه ها رو که با اونیفورم مدرسه از جلوی خونه رد میشدن رو یادم میاد، اگه اشتباه نکنم یه خواهر ...

موسسه ملی زبان

یاد گرفتن زبان انگلیسی همیشه خیلی برای بابا مهم بود. به خاطر همین همه ما هر سال تابستون مشتری پر و پا قرص "موسسه ملی زبان" بودیم که نزدیک خونه توی باغ فردوس بود. یادمه که با کتابهاشون یه کلاسور های پلاستیکی با آرم موسسه میومد که زیرش نوشته بود "یک زبان جدید یک زندگی جدید است".  اولین ترمی که اسم من رو نوشتن کلاس زبان، تابستون قبل از کلاس اول دبستانم بود و من کوچیک ترین شاگرد کلاس بودم. برام جالب بود که بالاخره من هم میتونستم مثل بقیه به موسسه برم و الفبای انگلیسی رو یاد بگیرم، ولی یه خورده که درسها جلوتر رفت تازه فهمیدم که بد جوری گیر کردم، برای اینکه معنی هیچکدوم از لغتها رو نمی تونستم به فارسی بنویسم چون هنوز خوندن و نوشتن فارسی رو یاد نگرفته بودم!

صابون کاغذی و لیوان

دبستان که میرفتیم، به اضافه وسایل درسی، سه تا چیز دیگه باید با خودمون داشتیم. دستمال کاغذی، صابون و لیوان آب. دستمال کاغذی که بردنش راحت بود، البته ما معمولا بسته های کوچیک جیبی با خودمون میبردیم ولی اون دو تا دیگه بساطی بودن!  لیوان هایی که میبردیم جنسشون لاکی بود و مثل آکاردئون باز و بسته میشدن.  در واقع  لیوانها از سه تا دایره با  اندازه مختلف درست شده بودن . وقتی که آبمون رو میخوردیم لبه اش رو به پایین فشار میدادیم و دایره ها توی هم قرار میگرفتن و لیوان جمع میشد، تازه در هم داشت. بردن صابون معمولی هم دردسر داشت، صابونی که با خودمون میبردیم کاغذی بود، یه بسته کوچیک، با ورقه های کوچیک توش. هر بار که میخواستیم دستمون رو با صابون بشوریم، یکی از ورقه ها رو میکندیم. اون ورقه ها در کنار آب کف میکردن و کار صابون رو انجام میدادن.   نمیدونم هنوز هم لیوان های تا شو  و صابونهای کاغذی پیدا میشه، یا اینکه لیوان های یک بار مصرف و hand sanitizer جاشون رو گرفتن؟ (الان توی اینترنت چک کردم دیدم نسل این دو هنوز منقرض نشده!) 

زنگ در

وقتی که بچه هستی همه چیز بزرگ به نظر میاد، و زنگ در همه خونه ها هم به همون نسبت خیلی بالاست. یکی از روزهایی که از مدرسه صفی نیا برمیگشتم، میخواستم زنگ دری که به حیاط  خونه باز میشد رو بزنم ولی قدم نمیرسید. هی مثل توپ بالا و پایین میپریدم، یک دفعه یه خانوم خوش لباس و مهربون به دادم رسید و برام در زد، بعدش خودش رو معرفی کرد و گفت که به مامان سلام برسونم. ایشون ویدا جون، خانوم دکتر معظمی بودن، خواهر آقای مبشر که دو تا خونه اون طرف تر از ما زندگی میکردن. این جریان زنگ، یه بار دیگه هم خونه شیرین اینا اتفاق افتاد. این دفعه من و شیرین داشتیم بالا و پایین میپریدیم  بتونیم زنگ بزنیم که یه آقای سرباز اومد و بدون اینکه حتی دستش رو کاملا بالا ببره به راحتی برای ما زنگ زد. اسم اون آقا الیاس بود و در کنار ما غول بزرگی بود. البته الان که فکر میکنم، قدش واقعا بلند بود ولی دیگه غول هم نبود!

مدرسه صفی نیا

اگه اشتباه نکنم، وقتی که به خونه زعفرانیه اومدیم، وسطهای سال تحصیلی بود و من هنوز کودکستان میرفتم. از آمادگی من رو گذاشتن مدرسه مختلط صفی نیا توی باغ فردوس. تا کلاس دوم همونجا بودم که بعدش انقلاب شد و اون مدرسه هم تعطیل شد.  رفت و آمد من به مدرسه صفی نیا بیشتر با آقای مبشر، همسایه ما بود. بچه هاشون خیلی بزرگتر از من بودن، ولی من تقریبا همیشه مسافر اون پیکان قهوه ای رنگ آقای مبشر بودم، حتی اگه بچه های خودشون نمیخواستن اون روز مدرسه و دانشگاه برن. بعضی وقتها هم عفت خانم که باهاشون زندگی میکرد و مثل ندیمه شون بود من رو میبرد مدرسه.  اسم معلم آمادگی مون مهین خانوم بود، کلاس اول با خانم قریشی بودم، بعدش هم با خانم ساسانی.  هیچوقت یادم نمیره، توی مدرسه اینقدر من رو با آقای مبشر دیده بودن، که یه بار خانم قریشی فکر کرد ایشون بابای من بودن و بهشون گفت "آقای زهرایی، چه دختر خوبی دارین!" آقای مبشر هم من رو نگاه کردن و با یه لبخند تشکر کردن بدون اینکه اشتباه خانم قریشی رو تصحیح کنن. بچه که بودم، عاشق بستنی بودم و سر راه برگشت معمولا برای من از لادن بستی میگرفتن.  یادمه یه مدت دس...

راه مدرسه

پاییز فصل زیباییه، ولی هنوز هم که هنوزه،  گاهی اوقات صدای خش خش برگ زیر کفش موهای تنم رو سیخ میکنه. یه مقدار به خاطر اینکه شروع فصل سرما و زمستانه یه مقدارش هم یادآور زمان مدرسه است. خیابون پناهی هر چهار فصلش  یه جوری زیبا بود. الان که به اون روزها فکر میکنم دلم میسوزه که از اونجا هزار تا عکس نگرفتم. ولی خوب، اون زمان چشممون عادت کرده بود و همه چیز خیلی برامون عادی بود. آخرای شهریور کم کم برگها شروع به ریختن میکردن و صدای خش خش برگ یادآور شروع مدرسه بود.  من و شیرین از کلاس سوم دبستان با هم دوستیم ولی دقیقا یادم نیست که ما از کی رفیق راه مدرسه شدیم. فکر کنم از وسطهای کلاس سوم بود، وقتی که به خونه جدیوشون اومدن. اگه اشتباه نکنم، سارا و درین هم با ما میومدن، هر چی باشه خواهر بزرگای ما دو تا بودن! یادمه وقتی که من و سارا میرفتیم دنبالشون، آقای ضیایی همیشه از ما میخواستن که بریم تو و بیرون یا دم در منتظرشون نباشیم. بعضی وقتها هم میرفتیم توی آشپزخونه, می نشستیم روی اون صندلی های قرمز، تا آماده بشن. توی مسیر مدرسه همیشه یک عالمه حرف برای زدن داشتیم و بساط خنده مون به راه بود. ع...

کفش قرمز

 ۶ ساله بودم که به عموم ازدواج کرد. عروسی توی کازرون بود و ما با ماشین رفتیم، مطمئن هستم نهار اون روز هم ته چین بود!  من قرار بود برای عروسی یه لباس قرمز و یه کفش قرمز بپوشم. البته کفش که نبود، یه صندل قرمز بود که لژ داشت و روش یه جور پارچه توری بود با طرح لوزی های کوچیک و کلی به لباسم میومد.  وسط راه که رسیدیم یادم افتاد که صندل رو نیاوردم و همونجا گریه ام گرفت. به مامان التماس کردم که برگردیم که من بتونم کفشم رو بردارم، ولی برنگشتیم. چند صد کیلومتر راه رو که کسی به خاطر یه جفت کفش برنمیگرده. من کلی گریه کردم و مامان قول داد که وقتی رسیدیم یه کفش قرمز دیگه برام میگیره. یادم نمیاد کی گریه من کی قطع شد ولی  یادمه حتی بعد از اینکه اشکهام خشک شدن باز هم ناراحت کفشی بودم که جا گذاشته بودم.  رسیدیم کازرون، و من برای عروسی یه چکمه سیاه با لباس قرمزم پوشیدم.  از اون روز بیشتر از چهل سال گذشته ولی من هنوز وقتی که عکسهای عروسی رو میبینم یاد کفش قرمزی میوفتم که نتونست خودش رو به عروسی برسونه!

زمستون

الان داره برف میاد، البته برفش سنگین نیست. حتی اینجا هم دیگه مثل قبل برفهای سنگین نمیاد. بچه که بودیم برف سنگین رو دوست داشتیم، تا برف شدید میشد ما به اخبار علاقمند  میشدیم ببینیم مدرسه ها بازن یا نه. آخه برف سنگین مدرسه ها رو تعطیل میکرد و ما به جای مدرسه رفتن، توی حیاط برف بازی میکردیم. صدای بلند "برف پارو میکینم" توی کوچه و خیابون ها می پیچید.  برفهای پشت بوم و بالکن  خونه ما رو از اون بالا میریختن توی حیاط و خیلی وقتها توی استخر جمع میشدن و ما هم خودمون رو مینداختیم توی استخر پر از برف! بعضی وقتها هم توی کوچه مژگان که بغل خونه شیرین اینا بود با بچه های محل برف بازی میکردیم. وقتی که برمی گشتیم خونه، سرتاپامون برفی بود، حتی توی چکمه هامون هم پر از برف بود. لباسامون رو عوض میکردیم و کلاه و دستکش هامون رو میذاشتیم  روی شوفاژ تا خشک بشن، بعدش چای چقدر می چسبید.  اون وقتها کسی خشک کن نداشت، لباسشویی ما هم کنار پارکینگ توی موتور خونه بود. زمستونها لباسها رو باید روی شوفاژ خشک میکردیم، اگه روی طناب پهنشون میکردیم یخ میزدن و مثل چوب سفت میشدن. بعدش دوباره باید لباسها...

خونه زعفرانیه

روزی که مامان و بابا رفتن خونه زعفرانیه رو برای خرید ببینن، من رو هم با خودشون بردن. من حدود ۵ سالم بود و هنوز مدرسه نمی رفتم. نمیدونم که مامان و بابا قبلا خونه رو دیده بودن یا اونها هم مثل من برای اولین بار اونجا میرفتن. یادمه که صاحب خونه قبلی یه دختر و یه پسر داشت، فکر کنم حدود ۸ تا ۱۰ ساله بودن و داشتن توی اتاقی که بعدها اتاق من شد بازی میکردن. از اون روز چیز زیادی یادم نمیاد ولی چیزی که توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد این بود که روی بعضی از  کاشی های دیوار آشپزخونه (اون قسمتی که کابینت ها نصب شده بودن) نقاشی یه سری ماهی وجود  داشت. و این ماهی های سبز چقدر به نظر من زیبا و خاص اومدن. اون روز من از ته قلب آرزو کردم که مامان و بابا خونه زعفرانیه رو بخرن، نه به خاطر استخر و حیاط زیباش،  نه به خاطرطرح جالب خونه یا جای عالیش توی شمرون، نه به خاطر بزرگیش و اتاقهای زیادش، بلکه به خاطر اون ماهی های سبز آشپزخونه اش. راستی اون ماهی ها هنوز هم هستن یا توی دنیای بی عدالتی غرق شدن؟

کش بازی

بالاخره من نفهمیدم که کش بازی از کجای دنیا اومده و شاید هم مهم نباشه، فقط میدونم که یکی از بازیهای مورد علاقه بچگی های ما بود. در مرحله های مختلف "راحتی" داشتم که در واقع یه جور تقلب مجاز بود. شیرین اولین بار لفظ رون رو توی کش بازی از سارا شنید و کلی خندید، چون قبلش لغت رون رو فقط در مورد مرغ شنیده بود. یکی از جاهایی که ما زیاد کش بازی میکردیم، روی پیش بام خونه شیرین اینا بود. بعضی وقتها هم که همبازی کم داشتیم، خانم ضیایی به دادمون میرسیدن و با ما بازی میکردن. پشت بام خونه شیرین اینا خیلی باحال بود، چون مسطح نبود و کلی جا برای قایم شدن داشت و طبعا یکی از جاهای مورد علاقه ما برای قائم موشک بازی بود. بعضی وقتها هم "زو" و " گانیه" بازی میکردیم.  گوشه گوشه خونه ما و شیرین اینا پر از خاطره است. کاشکی از تمام خونه عکس و فیلم گرفته بودیم. دلم میخواد صحنه ها رو همون جوری که توی کوچیکی دیدم دوباره ببینم.

شیرینسهیلا

من و شیرین از کلاس سوم دبستان با هم دوستیم. تنها مهمان تولد ۹ سالگی من شیرین بود که خواهر ۱۲ ساله اش درین، با تاکسی و وسط یه برف سنگین آورده بودش خونه ما! حدود یک ماه و نیم بعدش هم من به تولد شیرین رفتم و البته وسط کار بهش گفتم که حوصله ام سر رفته! شیرین مهربان هم یه اسباب بازی گرد به من داد که توش یک اسب مسابقه بود و وقتی که وسط اسباب بازی رو فشار میدادی، اسب مسابقه توی فضای گرد میدوید و بالا و پایین میرفت، و سر من همون جوری گرم شد!  بعد از چند وقت متوجه شدیم که خونه ای که خانواده شیرین ساخته بودن، روبروی خونه ما بود. به اضافه اینکه درین هم همسن سارا بود و خلاصه ارتباط ما تبدیل به یک روابط خانوادگی شد. دوستی ما آنچنان محکم شد که دوستان مدرسه ما رو "شیرینسهیلا" صدا میکردن، آخه ما همیشه با هم بودیم. سالیان سال با هم مدرس میرفتیم، توی یک کلاس بودیم، با هم خونه میومدیم، عصرها مشقهامون رو با هم می نوشتیم گاهی اوقات هم غروب تلفنی حرف میزدیم. مامان هامون گاهی صداشون در میومد که مگه ما چقدر حرف داشتیم که تمام روز رو با هم بودیم و باز هم  عصرها حرف برای گفتن داشتیم. تابستون ها هم اگه...

کودکستان گیتی

کودکستان گیتی به خونه ما نزدیک بود، بیشتر وقتها پیاده میرفتیم. ولی من هر روز صبح با گریه میرفتم، و تقریبا هر روز عصر هم با گریه برمی گشتم. بعضی وقتها دیر دنبال من میومدن و گیتی خانم که مدیر اونجا بود من رو به اتاق خودش میبرد که تنها نباشم. گیتی خانم موهای کوتاه مشکی داشت و خیلی مهربون بود. توی اتاقش یه مقدار اسباب بازی داشت ولی اسباب بازیی که توجه من رو خیلی جذب میکرد، یه مزرعه بود، با نرده هاش، و حیوانهای اهلی. من هر بار با کلی اشتیاق اون مزرعه رو‌ درست میکردم ولی تا میخواستم باهاش بازی کنم، یکی میومد دنبالم و اشک من درمیومد. آخرش حتی یک بار هم نتونستم با اون مزرعه و حیوانهای توش بازی کنم و این آرزو به دلم موند!