مامان
وقتی که این وبلاگ رو شروع کردم، میخواستم فقط خاطره های خوب و شاد بنویسم، ولی واقعیتش اینه که زندگی بالا و پایین داره و همه خاطرات خوب و شاد نیستن حدود سی سال پیش مامان گلم در سن ۵۲ سالگی از پیش ما رفت، درست چند ساعت قبل از اینکه بره فرودگاه و بیاد لندن پیش ما و من چقدر خوشحال بودم که تولدم پیش ماست. چقدر برنامه داشتم. ولی همه چیز با یه تلفن لعنتی به هم ریخت. بابا زنگ زد و به من و فیروزه گفت بریم ایران ، چون مامان حالش خوب نیست و توی بیمارستانه. میخواستبم باهاش حرف بزنیم ، ولی گفتن بیمارستان نمیذاره ما با اولین پرواز برگشتیم ایران. یادم نمیاد چمدون هامون رو چه جوری بستیم، ولی یادمه بی اختیار لباس مشکی میذاشتیم توی چمدون. جواد خالجان اومد دنبالمون که ما رو ببره فرودگاه. نمیدونم چطوری رسیدیم فرودگاه و پرواز به ایران چه جوری انجام شد. وقتی که رسیدیم تهران و عمو رضا و محمدرضا که اومده بودن دنبالمون رو با لباس های مشکی توی فرودگاه مهرآباد دیدیم، دلمون ریخت پایین. پرسیدیم چرا مشکی پوشیدین، گفتن به خاطر فوت آقای هدایت زاده که ماه قبل...