پست‌ها

نمایش پست‌ها از آوریل, ۲۰۲۳

مامان

وقتی که این وبلاگ رو شروع کردم، میخواستم فقط خاطره های خوب و شاد بنویسم، ولی واقعیتش اینه که زندگی بالا و پایین داره و همه خاطرات خوب و شاد نیستن  حدود سی سال پیش مامان گلم در سن ۵۲  سالگی از پیش ما رفت، درست چند ساعت قبل از اینکه بره فرودگاه و بیاد لندن پیش ما و من چقدر خوشحال بودم که تولدم  پیش ماست. چقدر برنامه داشتم. ولی همه چیز با یه تلفن لعنتی به هم ریخت. بابا زنگ زد و به من و  فیروزه گفت بریم ایران ، چون مامان حالش خوب نیست و توی بیمارستانه. میخواستبم باهاش حرف بزنیم ، ولی گفتن بیمارستان نمیذاره   ما با اولین پرواز برگشتیم ایران. یادم نمیاد چمدون هامون رو چه جوری بستیم، ولی یادمه بی اختیار لباس مشکی میذاشتیم توی چمدون. جواد خالجان  اومد دنبالمون که ما رو ببره فرودگاه. نمیدونم چطوری رسیدیم فرودگاه و پرواز به ایران چه جوری انجام شد. وقتی که رسیدیم تهران و عمو رضا و محمدرضا که اومده بودن دنبالمون رو با لباس های مشکی توی فرودگاه مهرآباد دیدیم، دلمون ریخت پایین. پرسیدیم چرا مشکی پوشیدین، گفتن به خاطر فوت آقای هدایت زاده که ماه قبل...

به یاد بابا

.روز ۸ آوریل به یاد بابا یه مراسم یاد بود داشتیم. این ترجمه متنی هست که من در آن مراسم خو ا ند  همانطور که بیشتر شما می دانید، من فرزند ته تغاری خانواده هستم و از این رو آخرین نفری هستم که امروز صحبت می کنم . امروز به یاد بابا و به خاطر شوخ طبعی اش دوست دارم چند خاطره برایتان تعریف کنم تا کمی با هم بخندیم.    بابا از آن پدرهایی که بچه هایشان رو ناز و‌لوس می‌کنند نبود . او مثل یک فرمانده ارتشی بود که استانداردهای بسیار بالایی برای خودش، دیگران و به خصوص فرزندانش داشت.    مثلاً وقتی که ما به مدرسه می‌رفتیم، همیشه باید نمره ۲۰ می‌گرفتیم، و اگر روزی (خدای نکرده) ۱۹ می‌گرفتیم، همیشه می‌پرسید که آیا شخص دیگری در کلاس ۲۰ گرفته است یا خیر! همه ما از این سوال و صحبت بیزار بودیم.    البته او به فرزندان و نوادگانش بسیار افتخار می کرد و همیشه از ما و موفقیت هایمان تعریف می کرد، مخصوصا زمانی که ما اطرافش نبودیم. وقتی به کودکی‌ام فکر می‌کنم، اولین تصویری که از او به ذهنم می‌رسد، تاجری خوش‌تیپ و خوش‌پوش است که همیشه یا کار میکرد و یا به سفرهای کاری میرفت .   کمد...

بابا

خیلی وقت بود که هیچی ننوشته بودم. اصلا وقت نمیشد. دلم برای نوشتن تنگ شده بود. اما هیچوقت فکر نمیکردم که نوشته بعدی برای  مراسم یاد بود بابا باشه. بابا همیشه برای ما اسطوره مقاومت و سخت کوشی بود. شاید برای همین فکر میکردیم  که همیشه با ما خواهد ماند.   میدونم سخت گیر بود و گاهی اوقات هم آبمون توی یه جوی نمیرفت. ولی وقتی بهش فکر میکنم، نه تنها از دو نسل بودیم، بلکه یه جورایی دو فرهنگ  و دیدگاه مختلف هم داشتیم. من درسن ۱۸ سالگی آمدم لندن و بابا در سن ۱۸ سالگی برای اولین بار تونست ایده های خوبش رو خودش به اجرا بذاره. برای اینکه تا قبلش از نظر قانونی خودش نمیتونست کاری انجام بده.  میتونم تصور کنم که ۱۸ سالگی چقدر براش مهم بوده،. البته زندگی بابا بالا و پایین زیادی داشت. ولی خیلی کارهای بزرگ انجام داد و مرد خوش نامی بود،  بابا آدم شوخ طبعی بود، برای همین  سعی کردم نوشته ای که برای یادبودش میخونم نا حدی خنده دار باشه. میخواستم وقتی که حرف‌هامون برای مردم تموم میشه بالبخند از جاشون بلند بشن، و وقتی که میرن خونه هاشون ، یادشون بمونه که بابا هم مثل همه ما چ...