حیاط خونه
وقتی که بچه بودم، فکر میکردم حیاط خونه مون خیلی بزرگه ولی آخرین باری که توش راه رفتم، احساس کردم که خیلی هم بزرگ نبود! آدم وقتی کوچیکه، همه چیز بزرگتر به نظر میرسه.
حیاط خونه شاید زیاد بزرگ نبود ولی خیلی با صفا بود، آقا جواد هر بهار کنار استخر گل بنفشه میکاشت و بعدش دستی به سر و روی گلهای شمعدانی که توی گلدونهای سفالی بودن میکشید و اونها رو کنار تراس و پله ها میچید. یکی از روزهای مورد علاقه من وقتی بود که استخر رو برای تابستون آماده میکردن و آب تازه توش میریختن، اگرچه که هیچکدوم از ما حاظر نمیشدیم اون روز توی استخر بریم، چون آب خیلی سرد بود!
حیاط خونه شاید زیاد بزرگ نبود ولی چه میوه هایی داشتیم، خرمالو، انجیر، سیب، گلابی، زردالو، انار و آلبالو. یه درخت گردو هم داشتیم که اونقدر جوون بود که حال نداشت زیاد گردو بده. یادش به خیر، می گفتیم خرمالو باید یه برف بهش بخوره تا خوشمزه بشه، و واقعا هم درست بود. بعضی وقتها هم میوفتادن توی برفهای روی زمین وآدم روحسابی وسوسه میکردن. بیشتر سیب های سبز حیاط رو کنار استخر میخوردیم، یه چاقو و نمکدون از آشپزخونه میاوردیم و میرفتیم سراغ درخت سیب، البته بعضی وقتها کرمها قبل از ما دلی از عزا درآورده بودن، ولی ما خیلی هم به جونشون غر نمیزدیم!
حیاط خونه شاید بزرگ نبود ولی دنیای خاطره های ما از اون حیاط خیلی بزرگه. یادش به خیر.
نظرات
ارسال یک نظر