بابا
خیلی وقت بود که هیچی ننوشته بودم. اصلا وقت نمیشد. دلم برای نوشتن تنگ شده بود. اما هیچوقت فکر نمیکردم که نوشته بعدی برای مراسم یاد بود بابا باشه. بابا همیشه برای ما اسطوره مقاومت و سخت کوشی بود. شاید برای همین فکر میکردیم که همیشه با ما خواهد ماند.
میدونم سخت گیر بود و گاهی اوقات هم آبمون توی یه جوی نمیرفت. ولی وقتی بهش فکر میکنم، نه تنها از دو نسل بودیم، بلکه یه جورایی دو فرهنگ و دیدگاه مختلف هم داشتیم. من درسن ۱۸ سالگی آمدم لندن و بابا در سن ۱۸ سالگی برای اولین بار تونست ایده های خوبش رو خودش به اجرا بذاره. برای اینکه تا قبلش از نظر قانونی خودش نمیتونست کاری انجام بده.
میتونم تصور کنم که ۱۸ سالگی چقدر براش مهم بوده،. البته زندگی بابا بالا و پایین زیادی داشت. ولی خیلی کارهای بزرگ انجام داد و مرد خوش نامی بود،
بابا آدم شوخ طبعی بود، برای همین سعی کردم نوشته ای که برای یادبودش میخونم نا حدی خنده دار باشه. میخواستم وقتی که حرفهامون برای مردم تموم میشه بالبخند از جاشون بلند بشن، و وقتی که میرن خونه هاشون ، یادشون بمونه که بابا هم مثل همه ما چند بعدی بود.
وقتی ادم های مسن از کنارمون میرند، یک قسمت از تاریخ رو هم با خودشون میبرند. بابا هم یه قسمت تاریخ خانواده ما روبا خودش برد. یکی از بزرگترین حسرت های من اینه که چرا بیشتر از گذشته هاش نپرسیدم. میدونم که نمیتونستم تا ابد نگهش دارم ولی کاشکی بیشتر کنجکاوی کرده بودم و پرسیده بودم، شاید اون جوری حداقل میتونستم یه قسمت از تاریخ رو زنده نگه دارم .
راهت روش بابا جون
نظرات
ارسال یک نظر