به یاد بابا
.روز ۸ آوریل به یاد بابا یه مراسم یاد بود داشتیم. این ترجمه متنی هست که من در آن مراسم خواند
همانطور که بیشتر شما می دانید، من فرزند ته تغاری خانواده هستم و از این رو آخرین نفری هستم که امروز صحبت می کنم . امروز به یاد بابا و به خاطر شوخ طبعی اش دوست دارم چند خاطره برایتان تعریف کنم تا کمی با هم بخندیم.
بابا از آن پدرهایی که بچه هایشان رو ناز ولوس میکنند نبود . او مثل یک فرمانده ارتشی بود که استانداردهای بسیار بالایی برای خودش، دیگران و به خصوص فرزندانش داشت.
مثلاً وقتی که ما به مدرسه میرفتیم، همیشه باید نمره ۲۰ میگرفتیم، و اگر روزی (خدای نکرده) ۱۹ میگرفتیم، همیشه میپرسید که آیا شخص دیگری در کلاس ۲۰ گرفته است یا خیر! همه ما از این سوال و صحبت بیزار بودیم.
البته او به فرزندان و نوادگانش بسیار افتخار می کرد و همیشه از ما و موفقیت هایمان تعریف می کرد، مخصوصا زمانی که ما اطرافش نبودیم.
وقتی به کودکیام فکر میکنم، اولین تصویری که از او به ذهنم میرسد، تاجری خوشتیپ و خوشپوش است که همیشه یا کار میکرد و یا به سفرهای کاری میرفت .
کمدش پر از کفش، پیراهن، کت و شلوار، و کراوات های زیاد بود و همیشه بوی خوب ادوکلنش همه جای خانه پخش بود.
پدرم همیشه دوست داشت سرش شلوغ باشد، نمیتوانست مدت زیادی آرام بنشیند، همیشه روی ایده یا طرح تجاری بعدی فکر میکرد یا برنامه می ریخت. بنابراین، من در طی کودکی و نوجوانیم ، فرصت زیادی برای شناختن او پیدا نکردم.
دیگران همیشه او را تمجید میکردند و از موفقیت او صحبت می کردند. من هم می دانستم که او کارهای بزرگی انجام داده است، اما برای من بابا بودنش بهترین و مهمترین بود.
البته ، ته تغاری بودن خانواده هم مشکلات خودش را دارد، من همیشه برای او یک بچه کوچک بودم، حتی وقتی ازدواج کرده و مادر شده یودم.
خوشبختانه در چند سال گذشته زمان بیشتری را با او گذراندم، به خصوص از تابستان گذشته که برای زندگی به انگلستان برگشت. چند بار به لندن سفر کردم و زمانی که به کانادا برمی گشتم اغلب با او تلفنی صحبت می کردم. وقتی احساس می کردم حال و هوای خوبی ندارد، به جای سلام بابا، مکالمه را با «احوال حاجی» شروع می کردم، که معمولاً باعث خنده او می شد.
زمان زیادی را صرف صحبت در مورد گذشته او کردیم، که به من کمک کرد تا تکههای گمشده پازلی را که در تمام عمرم تلاش میکردم کنار هم بگذارم را پیدا کنم.
من هم برخی از اسرار بچگی خودم را برایش تعریف کردم که چگونه وقتی او سر کار میرفت ، یواشکی وارد اتاقش می شدم و با کراوات هایش بازی می کردم . او خندید و گفت که در آن زمان بیش از ۸۰ کراوات داشت! جای تعجب نیست که من هرگز از بازی با آن پارچه های رنگارنگ خسته نمی شدم.
بابا یک کیف سامسونت مرموز داشت که همیشه با خود به دفتر کارش می برد، من همیشه آرزو میکردم که بدانم چه چیزی در آن حمل می کند. وقتی بابا خانه بود جرات باز کردن آن را نداشتم. پابیز گذشته، وقتی در لندن بودم، دنبال مدارکی می گشتیم و کیف را پیدا کردیم. ماجرا را برایش تعریف کردم و اینکه چقدر سالیان سال کنجکاو بودم تا داخل آن کیف رو ببینم. با خوشحالی کیف را با هم باز کردیم و من از اینکه دیدم هیچ چیز هیجان انگیزی داخل آن کیف وجود ندارد ناامید شدم.
آخرین خاطره ای که میخواهم با شما در میان بگذارم، راجع به علاقه او به منحصر به فرد بودن و سخت کوشی او برای رسیدن به اهداف کوچک و بزرگش یود. شنیدن«نه» برای او کار ساده ای نبود! از سفارش ادکلن منحصر به فردش از پاریس در دهه ۵۰ خورشیدی تا رویای داشتن هواپیمای شخصی (که اگر انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ اتفاق نیفتاده بود قابل انجام بود) تا کمک های مداومی که به بیمارستان ها، مراکز ورزشی و مدارس می کرد.
چند سال پیش، برای خرید لباس او را به یک مرکز خرید بردم. پس از ساعتها قدم زدن، یک بلوز فیروزهای زیبا و منحصر به فرد را که بر تن یک مانکن در فروشگاه بود را انتخاب کرد و گفت که این دقیقاً همان چیزی است که در نظر داشته است. سعی کردم بلوزی شبیه به آن را به او نشان دهم ولی در آخر مرا مجبور کرد که از فروشنده خواهش کنم بلوز را از تن مانکن که در قفسه بالا بود بیرون بیاورد. ناگفته نماند که دست مانکن در بلوز گیر کرد و شکست، که موجب خنده ما شد و در تمام مدت بابا صبورانه منتظر ماند تا بلوز رو بسته بندی کنند و به او تحویل بدهند.
بابا جان متشکرم که به من یاد دادی که سخت کوش و مستقل باشم. کمک کردن به دیگران را از تو و مادر نازنینم یاد گرفتم و قول می دهم که نسل اینده و به خصوص دختران ایران را برای تحصیل و نو آوری تشویق کنم.
یادش گرامی و روحش شاد .
نظرات
ارسال یک نظر