بوی چمن، بوی هندونه

گاهی اوقات، وقتهایی که تابستون ها میرم پیاده روی، و خونه ها تازه چمن هاشون رو زدن، یه بوی خوبی رو احساس میکنم. اون بوی چمن من رو میبره به تابستون بچگی ها که توی بالکن هندونه می خوردیم، نمیدونم چرا.

یادش به خیر، عصرها بعد از اینکه آقا جواد حیاط رو میشست و گلها رو آب میداد، پشتی هایی که مال صندلی های بیرون بودند رو میبردیم توی بالکن، با بشقاب و چنگال و هندونه و بقیه چیزها. هله هوله اون وقتها مثل حالا چیپس و شکلات نبود، میوه بود و آجیل. بعدش چند ساعت می نشستیم و حرف میزدیم، البته تا وقتی که پشه ها نیومدن بیرون. معمولا اولین نفری که فرار میکرد  و میرفت تو من بودم، مگر اینکه بیرون ویپ مت میذاشتیم ( ویپ مت یه دستگاه کوچیک برقی بود که توش یه قرص های کوچیک آبی رنگ میذاشتیم، وقتی که دستگاه رو به برق میزدیم، قرصه داغ میشد و بوش پشه ها رو فراری میداد).

اون وقتها، تلفن بیسیم و موبایل نبود. یادش به خیر مامان همیشه نگران بود که نکنه یکی تلفن کنه و ما جواب ندیم، آخه اون وقتها دستگاه پیغام گیر هم نبود!  توی نهار خوری که پنجرهاش به بالکن باز میشد، یه تلفن سانتی مانتال داشتیم که خوشکل بود ولی صدا رو خوب انتقال نمیداد و معمولا توی پریز نمیزدیمش.  وقتی میخواستیم بیرون بشینیم، اون رو میزدیم به پریز، اگه تلفن زنگ میزد، یکی باید میدوید میرفت توی خونه و تلفنی که توی راهرو بود و صداش خوب بود رو ور میداشت.  یادم رفت بگم، پریز برق و تلفن شبیه به هم بودن، هروقت میخواستیم تلفن رو بزنیم به پریز باید هواسم بود که یه وقت اشتباهی نزنیمش به برق!

بعضی وقتها شام رو هم توی بالکن میخوردیم، بعدش هم بساط چایی بود و خلاصه  تا دیر وقت بیرون می نشستیم. یادش به خیر چقدر حرف داشتیم بزنیم!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

مامان

پدر بزرگ

موسسه ملی زبان