پدر بزرگ
متاسفانه خاطره زیادی از پدر بزرگ مادریم ندارم، ولی پدربزرگ پدریم رو خوب یادم میاد. قدش بلند بود و منو خیلی دوست داشت. میدونست که بستنی دوست دارم هر وقت میرفتیم کازرون پیشش، سید محمود (آقایی که پیششون کار میکرد) رو می فرستاد که برای من بستنی محلی بخره. اون بستنی ها رو کیلویی میفرختن و چون بسته بندی به شکل امروزی وجود نداشت، بستنی رو توی کیسه پلاستیک میریختن ولی خیلی خوشمزه بود.
ما "آقوی حسین" صداش میکردیم، حسین اسم عموم بود که هم سن و همبازی ابی بود و متاسفانه چند سال پیش فوت کرد. این اسم از ساخته های ابی بود که میخواست این پدربزرگم با اون یکی که "آقوی معصومه" صداش میکرد قاطی نشه. آقوی حسین یعنی بابای حسین، معصومه هم اسم کوچیک ترین خاله ماست که اون وقتی که ابی بچه بود، تنها خاله مجرد ما بود.
یکی از سوالهایی که آقوی حسین همیشه قبل از سفارش خرید بستنی با لهجه کازرونی از من میپرسید این بود که "خاطر گیس مو بیشتر میخوی یا گیس کرخر!؟"( یعنی موهای من رو بیشتر دوست داری یا موهای کره خر!!؟) جواب من هم همیشه "گیس شما" بود، بعدش سی محمو (سید محمود) رو صدا میکرد که بره بستنی بگیره. اگرچه که من هیچوقت نفهمیدم جریان این سوال چی بود و از کجا اومده بود!
تا اونجایی که یادمه، من کوچک ترین عضو خانواده پدریم بودم که تخته نرد و ورق بازی میکردم. راستش چون هنوز مدرسه نمیرفتم، هیچکس حاضر نبود به من تخته یاد بده، ولی من اینقدر کنار بزرگترهای تخته بازی کن نشستم تا بالاخره یاد گرفتم. بابا یه باغ نزدیکیهای کازرون داشت که متاسفانه بعد از انقلاب مصادره شد. تابستونها که کازرون میرفتیم، همه فامیل اونجا جمع میشدن، یادمه خیلی وقتها با آقو تخته نرد و پاسور بازی میکردم. فکر کنم خیلی وقتها هم سر من رو کلاه میذاشت ولی من از اینکه باهاش بودم کلی کیف میکردم.
بعضی وقتها تابستون میومد تهران خونه ما. عصرها که توی استخرشنا میکرد من میرفتم پشتش، دستهامو مینداختم دور گردنش و اون هم با خنده توی آب به من سواری میداد. غروب هم توی حیاط بساط منقل و چای توی استکان کمر باریک به راه بود و من هم خیلی وقتها کنارش می نشستم.
یادم نمیاد آخرین باری که دیدمش کی بود، ولی میدونم عید سال ۵۹ که رفتیم شیراز فوت کرده بود. چند سالی بود که شیراز زندگی میکرد و جای خالیش توی اون خونه خیلی محسوس بود.
یادش گرامی، هنوز هم گیسش رو بیشتر از گیس کر خر دوست دارم.
نظرات
ارسال یک نظر