پدر

وقتی که این وب لاگ رو شروع کردم، به خودم قول دادم که فقط خاطره های خوبم رو بنویسم،  ولی الان متوجه شدم که بعضی از خاطره های خوب هم پر از غمه.

من توی زندگی یه بابا داشتم و ۲ تا پدر. هنوز زیر سایه بابام هستم، عمرشان جاویدان. ولی متاسفانه هر دو تا پدرم رو از دست دادم.

یکی از این پدرهای عزیزم که لنگرود زندگی میکردند چند سال پیش از کنار ما رفتند و ما رو تنها گذاشتن. آخرین بار بلژیک دیدمشون، و زمان خداحافظی هر دو ما احساس کردیم که آخرین دیدار ماست. هنوز صدای پرمحبتشون که همیشه من رو دخترم صدا میکردن توی گوشمه. یادشان گرامی.

پدر زمان کودکی من چند روز پیش از کنار ما رفتن‌. خونه شون روبروی خونه ما بود و دختراشون صمیمی ترین دوستهای من و سارا بودن.

پدر زمان کودکی من بهم یاد دادن که هیچوقت برای یاد گرفتن دیر نیست.  یادمه یه بار من و درین و سارا ازشون خواستیم که به ما فرانسه یاد بدن. فکر کنم اون سال تابستون شیرین نیشابور بود. چند جلسه باهاشون تمرین کردیم ولی از بس که شیطنت کردیم، خندیدیم و مشق هامون رو درست انجام دادیم بهمون با خنده گفتن شما فرانسه یاد بگیر نیستین، هروقت تصمیم گرفتین که فرانسه یاد بگیرین به من خبر بدین! همون سال خودشون خودآموز گرفتن و زبان ترکی رو یاد گرفتن،  چون میخواستن اخبار ترکی گوش بدن. 

پدر زمان کودکی من به ما کمک میکردن که تاریخ و جغرافیا حفظ کنیم. بهمون میگفتن اول اسم شهرهایی رو که میخواین حفظ کنین، کنار همدیگه بذارین و باهاش یه لغت درست کنین که یادتون بمونه و من همین جوری تا دبیرستان و دانشگاه درس خوندم. راستش هنوز هم بعضی وقتها همین کار رو میکنم که بتونم بعضی چیزها رو به خاطر بسپرم.

پدر کودکی من به من یاد دادن که بعضی وقتها آدمها خودشون از اشتباهاتشون شرمنده میشین، دیگه نباید به رخشون کشید. یه بار وقتی که رامین کوچیک بود و هنوز مدرسه نمی رفت، یه سینی که پر از لیوان بود رو برداشت که کمک کنه، ولی سینی کج شد و همه لیوانها ریختن روی زمین و شکستن. همه ما از جا پریدیم ولی قبل از اینکه چیزی بگیم، از ما خواستن که رامین رو دعوا نکنیم، گفتن که رامین خودش الان بیشتر از همه ناراحته، کمکش کنین که اینجا رو جمع کنه.

پدر کودکی من وقتی سارا ازدواج کرد، به من و مامان گفتن که احساس میکنن که یکی سارا رو ازشون گرفته و غصه شون گرفته بود.

پدر کودکی من از خرافات گریزان بودن، پدر کودکی من با حوصله به مشکلات کودکی ما گوش میکردن. 

پدر کودکی من همیشه در قلب من جا دارن. یادشان گرامی.

پ.ن. امروز درین عزیزم به من یاد آوری کرد که فرشته هم با ما به کلاس فرانسه میومد و درواقع باعث و بانی اینکه ما سعی کنیم فرانسه یاد بگیریم، فرشته بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

حیاط خونه

بازیهای تابستان