کودکستان گیتی
کودکستان گیتی به خونه ما نزدیک بود، بیشتر وقتها پیاده میرفتیم. ولی من هر روز صبح با گریه میرفتم، و تقریبا هر روز عصر هم با گریه برمی گشتم. بعضی وقتها دیر دنبال من میومدن و گیتی خانم که مدیر اونجا بود من رو به اتاق خودش میبرد که تنها نباشم. گیتی خانم موهای کوتاه مشکی داشت و خیلی مهربون بود. توی اتاقش یه مقدار اسباب بازی داشت ولی اسباب بازیی که توجه من رو خیلی جذب میکرد، یه مزرعه بود، با نرده هاش، و حیوانهای اهلی. من هر بار با کلی اشتیاق اون مزرعه رو درست میکردم ولی تا میخواستم باهاش بازی کنم، یکی میومد دنبالم و اشک من درمیومد. آخرش حتی یک بار هم نتونستم با اون مزرعه و حیوانهای توش بازی کنم و این آرزو به دلم موند!
نظرات
ارسال یک نظر