مدرسه صفی نیا

اگه اشتباه نکنم، وقتی که به خونه زعفرانیه اومدیم، وسطهای سال تحصیلی بود و من هنوز کودکستان میرفتم. از آمادگی من رو گذاشتن مدرسه مختلط صفی نیا توی باغ فردوس. تا کلاس دوم همونجا بودم که بعدش انقلاب شد و اون مدرسه هم تعطیل شد. 

رفت و آمد من به مدرسه صفی نیا بیشتر با آقای مبشر، همسایه ما بود. بچه هاشون خیلی بزرگتر از من بودن، ولی من تقریبا همیشه مسافر اون پیکان قهوه ای رنگ آقای مبشر بودم، حتی اگه بچه های خودشون نمیخواستن اون روز مدرسه و دانشگاه برن. بعضی وقتها هم عفت خانم که باهاشون زندگی میکرد و مثل ندیمه شون بود من رو میبرد مدرسه.

 اسم معلم آمادگی مون مهین خانوم بود، کلاس اول با خانم قریشی بودم، بعدش هم با خانم ساسانی.  هیچوقت یادم نمیره، توی مدرسه اینقدر من رو با آقای مبشر دیده بودن، که یه بار خانم قریشی فکر کرد ایشون بابای من بودن و بهشون گفت "آقای زهرایی، چه دختر خوبی دارین!" آقای مبشر هم من رو نگاه کردن و با یه لبخند تشکر کردن بدون اینکه اشتباه خانم قریشی رو تصحیح کنن.

بچه که بودم، عاشق بستنی بودم و سر راه برگشت معمولا برای من از لادن بستی میگرفتن.  یادمه یه مدت دستگاه بستنی لادن خراب شده و من بدون بستنی خونه برمیگشتم. یه روز دیگه لجم گرفت و به عفت خانم گفتم، شاید بستنی ساز لادن درست شده باشه، بریم چک کنیم؟ و اتفاقا هم بستنی داشتن ولی متاسفانه خبر درخواست من به زودی به خونه رسید و مامان من رو دعوا کرد که چرا از عفت خانم خواستم برام بستنی بگیره. فکر کنم بعد از اون دیگه سراغ بستنی رو نگرفتم.

مدرسه صفی نیا دبیرستان هم داشت ولی کلاسها و حیاط بچه های دبیرستانی ته مدرسه بودن. ما ریزه میزه ها رو اون طرف راه نمیدادن  و من همیشه آرزوم این بود که توی کلاسهای دبیرستانی رو ببینم. 

اونیفورم مدرسه ما بلوز قرمز با سارافون جین بود. من همیشه زیر سارافونم جوراب شلواری سفید میپوشیدم. یادمه توی بدو بدوها زیاد زمین میخوردم و سر زانوی جوراب شلواریم همیشه سوراخ بود. مامان دیگه از جوراب شلواری خریدن خسته شده بود و سر زانوی جوراب شلواری من رو میدوخت، ولی من باز هم تقریبا هر روز با جوراب سوراخ به خونه برمیگشتم.

توی صف نیا  هر روز به ما تغذیه رایگان میدادن، تی تاپ و  شیر که توی بسته بندی هایی به شکل هرم بود با نی های کوچک قرمز (که ما خیلی وقتها با کبریت یک طرفش رو ذوب میکردیم و از اون طرفش توی نی فوت میکردیم که حباب درست بشه). مامان میگفت که شیر رو نخوریم، چون بعضی وقتها توی گرما خراب میشدن ولی تی تاپ ها خیلی تازه و خوشمزه بودن.

حدود ۲۵ سال پیش دوباره گذارم به مدرسه صفی نیا افتاد. فرشته میخواست ورقه زبان امتحان نهایی بچه های کلاس سوم راهنمایی مدرسه رو تصحیح کنه و ازمن خواست که بهش کمک کنم و دست بر قضا جایی که باید میرفتیم مدرسه صفی نیا بود. فکر کنم اسمش عوض شده بود، ولی ساختمون مدرسه همون جوری بود. مدرسه به اون بزرگی که فکر میکردم نبود و همه چیز قدیمی تر شده بودن ولی وقتی که وارد ساختمون شدم، بوی همون زمان بچگی رو حس کردم. کاشکی تا وقتی که اونجا بودم، یه سری هم به ته حیاط میزدم ببینم بالاخره کلاسهای دبیرستانی چی جوری بودن. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

حیاط خونه

بازیهای تابستان