خونه یکتا
از خونه کوچه یکتا خاطره زیادی ندارم، شاید به خاطر اینکه خیلی کوچیک بودم (از سه سالگی تا پنج سالگی)، شاید هم به خاطر اینکه از اون خونه فقط چند تا عکسهای کوداک با کیفیت پایین برام باقی مونده. دوربین کوداک اون وقتها خیلی تو بورس بود برای اینکه عکسها رو همون وقت چاپ میکرد و میشد دید. ولی کیفیت عکسها خوب نبودن و مرور زمان هم رنگها رو خراب تر کرد.
یادمه که خونه تاریک و دلگیری بود، شاید هم به خاطر اینه خیلی از عکسها تیره هستن. تنها چیزی که از توی خونه یادمه یه اتاق بزرگه که بیشتر وقتها رو اونجا بودیم، مثل یک اتاق نشیمن بزرگ یا یه هال، نمیدونم. یادمه یه بار مامان داشت توی اون اتاق خیاطی میکرد و من هم اونجا بازی میکردم و پام رفت روی یه قیچی، هنوز خون زرشکی و غلیظی که از کف پای راستم دراومد رو یادمه. از اون روز به بعد فهمیدم که چرا میگن اگه قیچی باز روی زمین بذارین دعوا میشه. البته من دعوا نشدم ولی فکر کنم این اصطلاح بیشتر به خاطر خطر جسمی متداول شده تا دعوای واقعی.
دبستان فردای بهتر روبروی خونه بود و من بچه ها رو که با اونیفورم مدرسه از جلوی خونه رد میشدن رو یادم میاد، اگه اشتباه نکنم یه خواهر و برادر مو بور هم توی اون مدرسه بودن که بعضی وقتها با ما بازی میکردن، اسم یکیشون سیمون بود.
حیاط خونه ما کوچیک بود ولی یه درخت خیلی بزرگ گردو توش داشت. یادمه یه بار عمو جمال یه میمون با خودش آورده بود خونه (چرا شو دیگه یادم نیست!) و تا میمون رو آورد توی حیاط، صاف رفت بالای درخت و دیگه حاضر نبود بیاد پایین. نمیدونم عمو جمال چه جوری راضیش کرد بیاد پایین. همسایه دیوار به دیوار ما سه تا دختر داشت، دختر کوچیکشون(اکرم) فکر کنم از فروز بزرگتر بود ولی بعضی وقتها با من و سارا و فروز بازی میکرد. دوست داشتیم کنار دیوار بشینیم و حرف بزنیم. بعضی وقتها هم میرفتیم خونه شون برای بازی. یه بار سرخپوست بازی کردیم، فکر کنم اکرم رئیس قبیله سرخپوستها بود و "اگو موگو" کنان من رو که بچه رئیس بودم توی کمد قایم کردن. من بیچاره هم از تاریکی کمد ترسیدم و با جیغ و داد و گریه اومدم بیرون، شاید هم اونها من رو آوردن بیرون. ولی دیگه بعد از اون من حاظر نشدم سرخپوست بازی کنم!
در و نمای خونه بیشتر به یادم مونده، به خاطر اینکه به خونه زعفرانیه خیلی نزدیک بود و سالیان سال به همون شکل باقی مونده بود و ما از کنارش رد میشدیم.
بعدها که پونه به دنیا اومده بود و به مهد کودک میرفت، مسیر برگشت خیلی از روزهایی که دنبالش میرفتم رو از اون طرف انتخاب میکردم. البته یکی از دلایلش این بود که توی کوچه کاظمی، قبل از کوچه یکتا یه قسمتی از پیاده رو شیب تند و ناهمواری داشت و من همیشه به پونه می گفتم بریم کوهنوردی و با کلی بازی ادای بالا رفتن از یه کوه بزرگ رو درمیاوردیم و میخندیدیم، و فکر کنم پونه هم هیچوقت از اون بازی خسته نمی شد!
نظرات
ارسال یک نظر