شیرینسهیلا
من و شیرین از کلاس سوم دبستان با هم دوستیم. تنها مهمان تولد ۹ سالگی من شیرین بود که خواهر ۱۲ ساله اش درین، با تاکسی و وسط یه برف سنگین آورده بودش خونه ما! حدود یک ماه و نیم بعدش هم من به تولد شیرین رفتم و البته وسط کار بهش گفتم که حوصله ام سر رفته! شیرین مهربان هم یه اسباب بازی گرد به من داد که توش یک اسب مسابقه بود و وقتی که وسط اسباب بازی رو فشار میدادی، اسب مسابقه توی فضای گرد میدوید و بالا و پایین میرفت، و سر من همون جوری گرم شد!
بعد از چند وقت متوجه شدیم که خونه ای که خانواده شیرین ساخته بودن، روبروی خونه ما بود. به اضافه اینکه درین هم همسن سارا بود و خلاصه ارتباط ما تبدیل به یک روابط خانوادگی شد. دوستی ما آنچنان محکم شد که دوستان مدرسه ما رو "شیرینسهیلا" صدا میکردن، آخه ما همیشه با هم بودیم. سالیان سال با هم مدرس میرفتیم، توی یک کلاس بودیم، با هم خونه میومدیم، عصرها مشقهامون رو با هم می نوشتیم گاهی اوقات هم غروب تلفنی حرف میزدیم. مامان هامون گاهی صداشون در میومد که مگه ما چقدر حرف داشتیم که تمام روز رو با هم بودیم و باز هم عصرها حرف برای گفتن داشتیم.
تابستون ها هم اگه مسافرت نبودیم، بیشتر برنامه هامون با هم بود، یا خونه ما توی استخر بازی میکردیم، یا خونه شیرین بساط مامان بازی به راه بود، یا با هم سینما و پارک میرفتیم، گاهی هم بازار صفویه و بعدش هم رستوران بلوط (چاتانوگا سابق) کافه گلاسه میخوردیم.
اینقدر نزدیک بودیم، که یه مدت به دوستامون گفته بودم که ما دختر خاله هستیم و جلوی بقیه مامان اون یکی رو خاله صدا میکردیم.
متاسفانه روزگار ما رو به دو جای دنیا انداخت و دیگه مثل قبل نمیتونیم از صبح تا شب با هم باشیم ولی دوران بچگی من پر از خاطرات شادی هستن که با شیرین و درین گذراندم. امروز بعد از مدت زیادی با شیرین حرف زدم، یک ساعت و نیم صحبت کردیم، از اتفاقات تلخ و شیرین زندگی گفتیم، به گذشته برگشتیم و خندیدیم و از اینکه گذشت زمان و فاصله چند هزار کیلومتری بین ما، بین دلهامون فاصله ننداخته خدا رو شکر کردیم.
نظرات
ارسال یک نظر