زمستون
الان داره برف میاد، البته برفش سنگین نیست. حتی اینجا هم دیگه مثل قبل برفهای سنگین نمیاد.
بچه که بودیم برف سنگین رو دوست داشتیم، تا برف شدید میشد ما به اخبار علاقمند میشدیم ببینیم مدرسه ها بازن یا نه. آخه برف سنگین مدرسه ها رو تعطیل میکرد و ما به جای مدرسه رفتن، توی حیاط برف بازی میکردیم. صدای بلند "برف پارو میکینم" توی کوچه و خیابون ها می پیچید.
برفهای پشت بوم و بالکن خونه ما رو از اون بالا میریختن توی حیاط و خیلی وقتها توی استخر جمع میشدن و ما هم خودمون رو مینداختیم توی استخر پر از برف! بعضی وقتها هم توی کوچه مژگان که بغل خونه شیرین اینا بود با بچه های محل برف بازی میکردیم. وقتی که برمی گشتیم خونه، سرتاپامون برفی بود، حتی توی چکمه هامون هم پر از برف بود. لباسامون رو عوض میکردیم و کلاه و دستکش هامون رو میذاشتیم روی شوفاژ تا خشک بشن، بعدش چای چقدر می چسبید.
اون وقتها کسی خشک کن نداشت، لباسشویی ما هم کنار پارکینگ توی موتور خونه بود. زمستونها لباسها رو باید روی شوفاژ خشک میکردیم، اگه روی طناب پهنشون میکردیم یخ میزدن و مثل چوب سفت میشدن. بعدش دوباره باید لباسهای یخ زده رو میذاشتیم روی شوفاژ تا خشک بشن.
تنها چیز زمستون رو که دوست نداشتم، راه رفتن روی یخ و برف بود. از بچگی همیشه از پایین رفتن روی شیب تند میترسیدم. دور و بر خونه ما هم که پر از شیب بود و وقتی زمین یخ میزد من غصه ام میگرفت.
دلم برای روزهای برفی شمرون تنگ شده، یادش به خیر.
نظرات
ارسال یک نظر