کفش قرمز

 ۶ ساله بودم که به عموم ازدواج کرد. عروسی توی کازرون بود و ما با ماشین رفتیم، مطمئن هستم نهار اون روز هم ته چین بود! 

من قرار بود برای عروسی یه لباس قرمز و یه کفش قرمز بپوشم. البته کفش که نبود، یه صندل قرمز بود که لژ داشت و روش یه جور پارچه توری بود با طرح لوزی های کوچیک و کلی به لباسم میومد. 

وسط راه که رسیدیم یادم افتاد که صندل رو نیاوردم و همونجا گریه ام گرفت. به مامان التماس کردم که برگردیم که من بتونم کفشم رو بردارم، ولی برنگشتیم. چند صد کیلومتر راه رو که کسی به خاطر یه جفت کفش برنمیگرده. من کلی گریه کردم و مامان قول داد که وقتی رسیدیم یه کفش قرمز دیگه برام میگیره. یادم نمیاد کی گریه من کی قطع شد ولی  یادمه حتی بعد از اینکه اشکهام خشک شدن باز هم ناراحت کفشی بودم که جا گذاشته بودم. 

رسیدیم کازرون، و من برای عروسی یه چکمه سیاه با لباس قرمزم پوشیدم. 

از اون روز بیشتر از چهل سال گذشته ولی من هنوز وقتی که عکسهای عروسی رو میبینم یاد کفش قرمزی میوفتم که نتونست خودش رو به عروسی برسونه!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

حیاط خونه

بازیهای تابستان