سمنو
اگه اشتباه نکنم، الان دیگه وقت خیس کردن گندم برای سمنو هست.
مامان هر سال سمنو درست میکرد، و به دوست و آشناها هم میداد. یادش به خیر، توی سینی های بزرگ گندم خیس میکرد، چند روز قبل از عید پروژه سمنو شروع میشد و همه کمک می کردیم. بیشتر کارهای چرخ کردن و مخلوط کردن مواد سمنو رو خود مامان انجام میداد ولی ساعتها هم زدن سمنو، توی اون دیگ بزرگ، توی حیاط خلوت پشت آشپزخونه، کار یک نفر نبود! اولش آسون بود، ولی وقتی که کم کم سفت میشد، هم زدن هم سخت میشد. مامان همیشه بهمون پارچه میداد که دور دستمون ببندیم، چون وقتی که سمنو قل قل میکرد، به قول مامان "پلفتک" می نداخت و اگه روی دستمون میریخت، سریع تاول میزد. اگرچه که خیلی وقتها خود هم زدن موجب میشد که دستهامون تاول بزنه یا کبره ببنده، ولی سمنوی داغ بد جوری به دست میچسبید و می سوزوند. مامان معمولا توی سمنو گردو با پوست هم مینداخت. چقدر اون گردوهای پخته خوشمزه بودن.
آخرین باری که سمنوی مامان پز خوردم چند ماه قبل از فوتش بود. تابستون رفته بودم ایران، یه ظرف کوچیک سمنو برام توی یخچال نگه داشته بود. یه دونه گردو هم توش بود. بعد از اون دیگه هیچ سمنویی به دلم نچسبید.
دلم برای سمنوهای مامان تنگ شده، برای حال و هوای اون روزها، برای گردوهای پخته، برای پلفتکها، برای تاولهای دستمون، برای اون پارچه های دور دستمون که سمنو بهشون چسبیده بودن، برای قصه ها و خنده های توی حیاط خلوت، برای خستگی آخر شب، برای حساب کتاب کردن های فردا صبح که مطمئن باشیم برای همه دوست و آشناها سمنو کار گذاشتیم و کسی از قلم نیوفتاده و برای اون روزهای خوب که قدرشون رو ندونستیم.
نظرات
ارسال یک نظر