چهارشنبه سوری
سرخی من از تو، زردی تو از من...
همیشه از روی آتش پریدن میترسیدم، فقط حاضر بودم از روی بوته های کوچیک بپرم. ولی کلی با قاشق زنی حال میکردم.
این روزها بچه های اینجا برای Halloween دم در خونه همسایه ها میرن، اما شکلاتها باید توی بسته بندی های درست و حسابی باشن، و گرنه مهمون سطل آشغال میشن! ولی وقتی که ما چادر به سر دم خونه مردم هرهر و کر کر کنان قاشق میزدیم، شکلات بسته بندی شده برامون مهم نبود. توی کاسه مون آجیل شیرین میریختن، و ظرفمون پر از نخودچی و کشمش بود. یادمه اواخر بعضی ها به ما آبنبات کام هم میدادن. یادش به خیر صدای تق تق قاشق به ظرفهای فلزی توی خیابون میپیچید، گهگاهی هم صدای ترقه میومد.
زمان ما دیگه کسی سر کوچه فالگوش نمی ایستاد، اون مال قدیم تر ها بود. ولی حتما اون هم برای خودش عالمی بوده.
چهارشنبه سوری خیلی خوب بود، چهارشنبه سوری برای ما یعنی پایان امتحانهای ثلث دوم، شروع بهار و عید و هفت سین. تولد دوباره طبیعت، شکوفه های سیب و گلابی در کنار گلهای زرد بوته گل یخ توی حیاط.
سرخی من از تو، زردی تو از من....
نظرات
ارسال یک نظر