قصه ما

بکی بود، یکی نبود.  البته انگار اون وقتها همه بودن. همه کسایی که ما دوستشون داشتیم. 

غیر از خدا هیچکس نبود، من هیچوقت نفهمیدم که اگر غیر از خدا هیچکس نبود پس اونهایی که توی قصه ها بودن از کجا اومده بودن. شاید هم  اون وقتها آدم‌های بد رو حساب نمیکردن. آخه اون وقتها توی قصه ها معمولا فقط یه آدم بد وجود داشت، که همیشه  اینقدر زشت و بد بود، که همه‌ زود می شناختنشون، 

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دنیایی بود که سرشار از زیبایی بود. توی این دنیای قشنگ آدمها دست همدیگرو میگرفتن که کسی عقب نمونه و همه شاد باشن. اما یه روز چند تا آدم بد که دلشون نمیخواست بقیه خوشحال باشن، اومدن آدم‌های دیگه رو توی مسیر زندگی هل دادن که خودشون زودتر برسن. اون آدم بدها اینقدر پول و قدرت جلوی چشمشون رو گرفته بود که یه روز به جون هم افتادن و خودشون هم پرت شدن پایین! قصه ما به سر رسید، کلاغه سیاه به خونه اش نرسید!

قصه شما چیه؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

حیاط خونه

بازیهای تابستان